Free Download
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
کل مطالب
تماس با ما

موضوعات
موضوعي ثبت نشده است

آرشيو
اسفند ۱۳۹۱

لیست صفحات
[ ۱ ][ ۲ ]


مطالب سايت

  نظر خواهي

نظر خواهي

سلام سلام خوبيد؟؟؟؟؟

يه اسم پسر و

يه اسم دختر

كه خوشتونه مياد و به نظرتون خوبه بگيد

حداقل نظر نميدين اين يكيو بگين



نظر خواهي
نظر خواهي
مشاهده ادامه مطلب نظر خواهي
تاريخ: ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۶:۵۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: hamid

  با شير رنگين كمان بسازيد

با شير رنگين كمان بسازيد

در ادامه پست قبل يك فعاليت زيبا را برايتان آورده ام كه واقعا جذاب است . براي انجام اين فعاليت به مقداري شير ، مايع ظرفشويي ، يك كاسه و سه رنگ خوراكي قرمز ، آبي ، زرد نياز داريم .
كاسه را با مقداري شير پر كنيد . سه رنگ خوراكي ذكر شده را هر كدام به مقدار سه قطره مانند شكل زير به ظرف اضافه كنيد .

                 

سرعت عمل داشتن در انجام اين فعاليت نقش اساسي دارد . حالا مايع طرفشويي را درست وسط ظرف به مقدار يك قطره اضافه كنيد . خيلي زود شاهد جادوي تركيب رنگ ها خواهيد بود .
من اين ازمايش را هنگام تدريس درس بچه هاي رنگين كمان از كتاب بخوانيم پايه دوم ابتدايي در كلاس براي شاگردانم انجام دادم و با استفاده از همين سه رنگ كه رنگ هاي اصلي هستند يك رنگين كمان زيبا ساختيم . 

                

چرا اين اتفاق مي افتد ؟
هنگامي كه مايع ظرفشويي را به شير اضافه مي كنيم مايع در شير حل نميشود و بر روي سطح شير شناور مي ماند و پخش مي شود و باعث مي شود كه رنگ هاي خوراكي را هم در بر بگيرد و از تركيب شدن رنگ ها ، رنگ هاي جديدي ايجاد شود .
اميدوارم كه اين پست مورد رضايت شما قرار گرفته باشد .



با شير رنگين كمان بسازيد
با شير رنگين كمان بسازيد
مشاهده ادامه مطلب با شير رنگين كمان بسازيد
تاريخ: ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۶:۵۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: hamid

  roman مي گل2(2)

roman مي گل2(2)

شهروز بلند شد و به سمت مانيتور رفت....دكتر مانيتور رو كمي هم به سمت مي گل برگردوند و با دست به موجود ريزي كه مثل يه لوبيا بود اشاره كرد و گفت:ميبينيدش؟تكونم ميخوره وروجك!
شهروز در حالي كه سعي ميكرد اشكش و مهار كنه با دست به قسمتي اشاره كرد و گفت:چرا اينجا ميلرزه؟
-اين قلبشه..داره ميزنه..چون حركتش بيشتر از قسمتهاي ديگه است اينجوريه!!!
شهروز دست مي گل و گرفت تو دستش و فشار داد..اما چشم از مانيتور برنداشت..براش اون صحنه زيباترين صحنه عالم بود...اما مي گل...در حيني كه به مانيتور نگاه ميكرد به اين فكر كرد كه اگر همين فسقلي نذاره درس بخونم؟؟؟پس هدفم چي؟من ميخواستم مهندس بشم...حالا دارم مامان ميشم..زودتر از اينكه حتي 1 بار امتحان پايان ترم بدم!
دكتر دستگاه و برداشت و مقداري دستمال كاغذي روي شكم مي گل گذاشت و در حالي كه توضيحات لازم و ميداد از جاش بلند شد و به سمت صندليش رفت...شهروز خواست كمك مي گل كنه..اما مي گل دستش و پس زد..خيلي غير ارادي اين كار رو كرد...شهروز براي اينكه بحثي پيش نياد به سمت صندليش رفت .
دكتر:خب مي گل جان..آزمايشاتت رو بده و سعي كن زودتر برام بياري..داروهات و به موقع و منظم مصرف كن...!!!
شهروز نگاهي به مي گل كه در جواب دكتر فقط سر تكون ميداد و به سمتشون ميومد كرد و رو به دكتر گفت:ببخشيد خانوم دكتر من يه سوال دارم...ميتونم بپرسم روابط...
دكتر كه با اين سوال خوب آشنا بود قبل از اينكه شهروز سوالش و تموم كنه گفت:در بيشتر مواقع ميگيم با احتياط..3 ماه اول مشكلي نداره..سه ماه دوم خيلي با احتياط و 3 ماه آخر هم خييلييي كم....اما تو شرايط شما بايد بگم بهتره اصلا نباشه...مي گل سنش كمه...گفتم كه بارداريش همينطوري هم خطر ناكه...!!!
شهروز برخلاف انتظار مي گل لبخندي زد دستش و به سمت مي گل دراز كرد و گفت..حاضري خانوم؟
مي گل كه هنوز گيج و منگ بود لبخندي زد.
شهروز از جاش بلند شد و نسخه و ازمايش و از دكتر گرفت و با يه تشكر از در بيرون رفتن!!!
تا نيمه هاي راه هر دو ساكت بودن!مي گل به حرفهاي ليلي و دكتر فكر ميكرد و شهروز به يه جمله"ميتونم بندازمش؟"
اما اين سكوت براي شهروز عذاب اور تر بود..براي همين شكستتش
-چرا ميخواي بندازيش؟
مي گل كه تو فكر بود از جا پريد و گفت:ها؟؟
شهروز نيم نگاهي بهش كرد..عصباني بود اما به نگاهش رنگ مهربوني داد.
-ميگم چرا دوستش نداري؟؟چرا ميخواي بندازيش؟
-من؟؟؟نه!!!ميدوني...آخه!!!
-حرفت و رك و راست بزن عزيزم....
-فكر نميكني براي من زوده؟
-نه..فكر نميكنم..باور دارم....مطمئن باش اگر پيش نيومده بود به اين زودي ازت نميخواستم!!!اما حالا كه شده...ديديش؟؟؟چقدر كوچولو بود؟؟؟قلب هم داشت تازه!!!
مي گل سرش و پايين انداخت...چيزي براي گفتن نداشت غير از اينكه...
-من از درسم ميمونم شهروز!!!همين الانش حالم خوب نيست..همش بي حالم..حوصله كلاس نشستن ندارم!!!من دلم ميخواد با روحيه برم سر كلاس!!
-چرا روحيه نداري؟؟چون بچه داري؟؟؟اين كه بايد بيشتر بهت روحيه بده!!!
-اما من سنم از همه بچه هاي كلاس كمتره!
شهروز دلخورانه نگاهش كرد.
-عزيزم..من كه گفتم..ميدونم براي تو زوده..اما حالا كه پيش اومده دوست دارم نگهش داريم..من كمكت ميكنم..بهت كه قول دادم..براش پرستار ميگيرم..از همون روز اول....نميزارم به درست لطمه بخوره..فقط بزار بياد!!!
مي گل نگاهش كرد...دوستش داشت؟؟؟آره دوستش داشت..فقط عوارض بارداري بود كه كمي ازش دوري ميكرد...اين طبيعي بود!!!
با ايستادن ماشين مي گل پرسيد:چرا وايستادي؟
-بريم ازمايشت و بده!!!داروهاتم بگيرم بريم!
مي گل بي چون و چرا پياده شد...هنوز نتونسته بود با وضعيت پيش اومده كنار بياد!!!هنوز نميتونست تصميم بگيره...پس فعلا مطيع شهروز بود!!!
تو راه خونه شهروز با دودلي از مطرح كردن اين موضوع گفت:مي گل!
-جانم؟
شهروز با اين جواب كمي دلگرم شد و با اعتماد به نفس بيشتري گفت:بريم چند تا باغ ببينيم؟حالش روداري؟
-باغ چي؟
-باغ براي عروسي ديگه!!!
مي گل قيافه ي متعجبش تبديل به يه قيافه ي در هم شد و گفت:شهروز تورو خدا..من با اين حالم حوصله ي عروسي دارم؟ مگه چته؟؟؟خودت خودت و اينجوري كردي!!!يه كم سر حال بشو..همه زنها حامله ميشن همينقدر بي حال ميشن؟
-نميدونم..اما من شدم..شهروز من گيجم..من از درس خوندن ميمونم!!!
شهروز كه همينجوريش هم از اين بيتفاوتي مي گل عصباني بود سعي كرد آرامش خودش و حفظ كنه و گفت:من كه بهت ميگم نميزارم از درس خوندن بموني..اين چه بهانه ايه مياري؟
-به خدا بهانه نيست عزيزم.!!!
-پس ديگه تكرارش نكن!!!عروسي رو هم بايد بگيريم ديگه...مگه ميشه همينجوري زندگي كنيم؟؟
-شهروز عروسي آرزوي هر دختريه!!
-پس چرا تو ازش فرار ميكني!!!
-من فرار نميكنم..اما منم دوست دارم روز عروسيم بشاش و شاداب باشم..نه با اين حال نزار!!!
شهروز به جاي جواب زير لب با خودش گفت:كاش به دكتر ميگفتم اينقدر بي حالي!!
مي گل با اكراه دستش و به سمت شهروز برد..نه اينكه دوستش نداشته باشه..همون حسي بود كه از اول بارداري سراغش اومده بود
-عزيزم....بزار بعد از زايمان عروسي بگيريم..من قول ميدم چاق نشم كه لباس عروسم تنم بره!!!
شهروز لبخند زد و گفت:چاقم بشي برات لباس ميگيرم..اما دلم ميخواست زودتر...
-ديدي كه دكتر هم گفت فعلا نميتونيد رابطه اي داشته باشيد.
بعد از اين حرف با خجالت سرش و پايين انداخت...اما شهروز با لبخند شيطوني نگاهش كرد و گفت:دكتر براي خودش گفت...
مي گل برگشت با دلخوري نگاهش كرد و گفت:يعني حرف دكتر رو هم نميخواي گوش كني؟
-حالا شيطوني كردن كه ايرادي نداره!!!
-فعلا كه نميشه عروسي بگيريم.
-يعني عروسي نگيريم؟؟؟عقد هم نكنيم!!!
مي گل متعجب نگاهش كرد و گفت:عقد؟
-مي گل عقد نكنيم چطوري ميخواي زايمان كني؟؟بايد يه مدركي داشته باشيم..
مي گل به فكر فرو رفت...
*بيراه هم نميگه!!!بايد عقد كنيم...حالا عروسي نميگيريم....
-خانومي!!!آرمان اجازه نامه محضر رو گرفته!!!فقط بايد خودت بري دادگاه و چند تا امضا بكني...
-باشه...ميرم..!!!
جوابهاي كوتاه مي گل شهروز رو وادار كرد سكوت كنه!

فصل2
روزهاي آخر كلاسها بود.به زودي امتحانات پايان ترم شروع ميشد...توي اين مدت مي گل رفته بود و اقدامات لازم و براي اجازه نامه ازدواج كرده بود...اما ظاهرا بهتر بود 2 ماه صبر ميكردن تا تولد مي گل بشه و 18 سالش تموم بشه....اينطوري كارها سريع تر و راحت تر پيش ميرفت...اين پيشنهادي بود كه آرمان بهشون داد!!!
اون روز در حالي كه با ليلي صحبت ميكرد از در بيرون ميرفتن...به لطف پانچوهاي گشاد و صد البته هيكل ظريف خودش با اينكه شكمش كمي بر امده شده بود اما هنوز كسي متوجه اين تغيير نميشد...صورتش كمي پر شده بود و از اون حالت استخواني در اومده بود اما همه ميزاشتن به حساب اينكه كنكور تموم شده و استرسش كم شده و....خب اين طبيعي بود كسي نميدونست مي گل از اول لاغر بوده !تنها كسي كه ميدونست ليلي بود كه اون هم دائم ايه ي ياس ميخوند كه داري اشتباه ميكني و از اين حرفها!!!
-ليلي تو فكر نميكني داري زيادي تو كار من دخالت ميكني؟
ليلي كه كمي بهش برخورده بود معترضانه گفت:من خوبيت و ميخوام....چون ديدم امثال تورو كه...
همينطور كه از در بيرون ميرفتن مي گل ايستاد...ليلي حرفش و نيمه كاره گذاشت و رد نگاه مي گل و دنبال كرد و روي پسر خوش تيپي كه به ماكسيما سفيد رنگي تكيه زده بود ثابت شد...بدون اينكه ازش چشم برداره گفت:كيه؟
-ليلي...اين ديگه از كجا پيدا شد!!!؟
-كي هست؟؟؟
حالا ديگه آراد داشت بهشون نزديك ميشد
-بهت ميگم كيه مي گل؟؟بدو داره مياد.
-.ميخواي فرار كنيم؟
-نه بابا...مگه لولو خور خوره است!
آراد:سلام خانوم ضياي!
لحنش پر بود از كينه و تمسخر!
-سلام
-حال شما؟؟؟
-ممنون..شما چطوريد؟
-خوبم...انشالله كه ميتونيم كمي با هم صحبت كنيم؟
-آراد...خواهش ميكنم!!!
-خواهش ميكني چي؟من با تو حرف دارم....حالا كه دانشجو شدي ...نكنه اينجا هم مياد دنبالت؟؟؟منم بودم اين كار رو ميكردم...مرتيكه اندازه سن باباي من سن داره خجالت نميكشه!
-درست صحبت كن....
-بيا بريم با هم حرف بزنيم تا درست صحبت كنم!
-من نميتونم....شهروز بفهمه ناراحت ميشه!!!
-براي چي بايد ناراحت بشه؟؟چيكاره اشي؟؟؟داري تو خونه اش زندگي ميكني..همين!!!
مي گل نگاهي به ليلي كه همونجا ايستاده بود كرد...نگاه متعجبش نشون از سيل سوالاتي بود كه يا امشب يا فردا سرازير ميشد..دوباره به آراد نگاهي كرد و گفت:ما ازدواج كرديم!

چاخان نكن..فكر نكن فقط اون شهروزه كه آشنا ماشنا زياد داره..منم كم دستم تو اين چيزا باز نيست..خوب ميدونم هنوز شناسنامه ات پاكه!!!يه صيغه بوده و تموم شده....
مي گل براي اينكه بيشتر از اين دستش جلوي ليلي باز نشه سراسيمه گفت:خيلي خب بريم يه جا بشينيم حرف بزنيم..بعد رو به ليلي گفت:ببخشيد..فردا ميبينمت!!!
-باشه تا فردا!!!
مي گل دنبال آراد كه با عصبانيت به سمت ماشينش ميرفت حركت كرد ...آراد در و براش باز كرد...خواست بهونه بياره..اما ديد جلوي دانشگاهه..يهو يه اتفاقي ميافته براش بد ميشه..باز اينطوري ميتونست سر و ته قضيه رو هم بياره!!!
با كلافگي تو ماشين نشست!
-آراد....بگو!!
-چي و بگم؟؟؟تو نميخواي تمومش كني؟؟؟حالا كه دانشجويي...يه خونه سوا بگير ازش جدا بشو!!!
-نميخوام اينكار رو بكنم!!!
اين جمله رو با كلي ناباوري و تعجب به زبون اورد!
-چرا؟؟پس خوشت مياد با گناه زندگي كني!!!
-تو چقدر محرم نا محرم سرت ميشه؟؟؟
-اينقدري كه تو يه خونه با يه نامحرم اين همه مدت زندگي نكنم...بس كن مي گل...من دوستت دارم..بفهم...
-من نميتونم..
-چرا؟؟مي گل تو چند ماه ديگه 18 سالت هم تموم ميشه..به سن قانوني ميرسي!!!
-من شهروز و دوست دارم..ميفهمي؟؟
-نه...نميفهمم چون ميدونم فقط احساس دين بهش داري..هيچ علاقه اي نيست...2 حالت داره...يا به خاطر رابطه اي يا اتفاقي مجبوري باهاش بموني!!يا احساس دين داري و فكر ميكني ازش جدا بشي بهش كم لطفي كردي!!!
-بس كن!
-بس نميكنم..بايد بشنوي..چرا حقيقت برات تلخه؟
-ما 1 ماه ديگه غقد ميكنيم!!!
-نميكني...ببين كي بهت گفتم...دستش و برات رو ميكنم...اون تورو نميخواد...
-بس كن....بهت ميگم بس كن!!!
آراد نفس عميق كشيد..خواست آروم بشه نبايد مي گل و تحريك ميكرد..بايد با زبون خوش رامش ميكرد!!!
-ببخشيد عزيزم...نبايد داد ميزدم..
-به من نگو عزيزم!!!
-مي گل..من دوستت دارم...چرا با من اينجوري ميكني؟
-كي بر ميگردي آلمان؟
مي گل هم ميخواست با زبون خوش صحبت و عوض كنه و قال اين قضيه رو بكنه....الان با وضعيت موجود به هيچ عنوان اگرم ميخواست كه نميخواست نميتونست به كس ديگه اي فكر كنه!
-چرا بحث و عوض ميكني؟؟؟
-ميخوام ببينم كي ميري؟
-از دستم ديگه راحت نميشي...من درسم تموم شد برگشتم!!!اينجا شركت زدم..همينجا هم ميمونم..
مي گل برگشت و ملتمسانه نگاهش كرد!
-من ديگه بخوامم نميتونم!!
-چرا؟؟؟اتفاقي بينتون افتاده؟
-لزومي نميبينم براتون چيزي و توضيح بدم..
بعد از كمي مكث ادامه داد:آراد من تورو يه پسر جنتل من ميديدم!!با وجود اينكه خانواده ات هم مخالفن..
-ديگه نيستن..راضيشون كردم!!!
-بيخود اينكار رو كردي..وقتي هنوز از جواب من مطمئن نبودي!!!
-من بله رو از تو ميگيرم.
-عمرا...
-من و سر لج و لجبازي ننداز مي گل!!من دوستت دارم..تو اين و نميفهمي!من بهت ثابت ميكنم!!!
اما همش دروغ بود..يه دروغ بزرگ كه زندگي مي گل رو نابود كرد!!!
-من بايد برم خونه آراد..
-نهارو با هم بخوريم؟؟خواهش ميكنم!!!
-امروز نميتونم..
-چرا؟؟چرا نميتوني؟
صداي زنگ مبايل مي گل ساكتش كرد..مي گل مبايلش و نگاهي انداخت..شهروز بود
-ميشه هيچي نگي؟؟؟خواهش ميكنم!!!
آراد با بستن چشم بهش اطمينان داد چيزي نميگه..مي گل تماس و برقرار كرد
-سلام
-سلام گلم..خوبي؟؟
-ممنون...خوبم..تو خوبي؟
-مرسي عزيزم..كجايي؟؟؟
-دارم ميرم خونه!!!
-وروجك من چطوره؟
مي گل لبخند كمرنگي زد و گفت:اون هم خوبه!!!
-رسيدي زنگ بزن گلم..
-باشه...فعلا!
-ميبوسمت عزيزم.باي!!
آراد:زبون بازي رو خوب بلده..منم مثل اون بودم الان نونم تو روغن بود!
-آراد بي انصاف نباش...شهروز خيلي به گردنم حق داره!
آراد انگشت اشاره اش و به سمت مي گل گرفت و گفت:ديدي گفتم احساس دين ميكني!!!
-نه اصلا هم اينطوري نيست..اما دوست ندارم نمك بخورم و نمكدون بشكنم..من دوستش دارم اگر غير از اين بود مطمئن باش باهاش نميموندم
-چيكار ميكردي؟؟چاره ي ديگه اي هم داشتي..مي گل قبول كن تو فقط از روي اجبار با اون موندي!!!
-ميشه خواهش كنم من و بزاري خونه..يا پياده ام كن خودم ميرم..حالم خوب نيست!!!
آراد مسيرش و به سمت خونه مي گل كج كرد..از نظر اون امروز روز خوبي براي صحبت نبود..هر دو از در داد و بي داد وارد شده بودن..با خودش فكر كرد بايد يه روز ديگه با آرامش و صلح و صفا بيام سراغش از اولم اشتباه كردم با توپ پر اومدم!
-مي گل..به حرفهام فكر كن..پشيمون ميشي!!!من دوستت دارم...
-اون هم دوستم داره..
-تو چي؟؟دوستش داري؟
-من؟؟منم عاشقشم...مطمئن باش غير از اين نيست..!!!اگر بود تا الان كنار هم دووم نمياورديم!!!
-مي گل تو از عشق چي ميدوني آخه؟؟؟
-بس كن!!!
-باشه..باشه...ولي يه روزي به حرف من ميرسي!!!
با توقف ماشين در و باز كرد و پياده شد و با عصبانيت در رو به هم كوبيد و بدون خداحافظي به سمت ساختمان رفت! در اپارتمان و كه باز كرد بي بي رو ديدي كه در حال تميز كاريه...از وقتي حامله شده بود يه روز در ميون بي بي به خواست شهروز ميومد براي كمك....تو اين بين هم متوجه شده بود مي گل بارداره...اما جرات نكرده بود ازش چيزي بپرسه..جرات نكرده بود چون شهروز اولتيماتوم داده بود!!!
-سلام بي بي!!!
-سلام عزيزم..خوبي؟؟؟
-ممنون....خسته نباشي..بي بي ببخشيد اما خيلي خسته ام...يه كم استراحت كنم ميام كمك!!!
-كمك نميخوام عزيزم..همه كارهارو كردم...غذا هم پختم....الان ديگه تمومه..اگر من و نديدي خداحافظ!!
-به سلامت..دستت درد نكنه...
چاشني اين خداحافظي هم يه لبخند قدر شناسانه بود و بعد هم در اوردن لباسهاش و ولو شدن رو تخت!!!وقتي چشم باز كرد هوا تاريك شده بود..از جاش بلند شد..گوش تيز كرد انگار هنوز شهروز نيومده بود...تصميم گرفت با يه دوش خودش و سر حال بياره!!!توي حموم به حرففهاي آراد فكر كرد....من از عشق چي ميدونم؟؟؟غير از اينكه شهروز همه كار براي من كرده و ميكنه؟؟؟غير از اينكه در كنارش آرامش دارم؟؟؟غير از اينكه تو رفاه كاملم؟؟؟من از زندگي چي ميخوام؟؟؟نه!!من نميخوام مثل مامانم باشم..من به همين دوست داشتن و در كنار هم بودن راضيم!من زندگيم و خراب نميكنم براي خوشيهاي كاذب...بعد روي شكم برامده اش دستي كشيد..من به اين بچه راضيم...من الان دارم اسم مادر و يدك ميكشم..من به اين راضيم!!!
از اتاق اومد بيرون براي اينكه عشقش به شهروز و به خودش ثابت كنه تصميم گرفت برخلاف چند وقت اخير كه حسابي مامان شده بود و به خودش نميرسيد كمي به خودش برسه!يه فوت لس مشكي پوشيد با يه بلوز بلند قرمز!يه كالج قرمز هم پاش كرد..موهاش و بالاي سرش محكم بست وبا سايه دودي و ريمل مشكي چشمهاش و جذاب تر كرد!!!و در انتها رژ قرمز رو كوبيد روي لبهاش...بعد از مدتها آرايش كردن روحيه اش تغيير پيدا كرد
*عجب احمقيم.....خب چي ميشه هر روز اينجوري برم دانشگاه...حالا نه با رژ قرمز...ولي مرتب و با آرايش...شدم مثل اين زنهاي 50 ساله...از فردا همينطوري ميرم دانشگاه...من بايد بشم همون مي گل قبل....دارم افسردگي ميگيرم!!!
با صداي در از فكر بيرون اومد..از اتاق بيرون رفت ...شهروز داشت در و ميبست و پشتش به اتاق بود..مي گل اهسته جلو رفت و با يه سلام شهروز و كه خستگي از صورتش ميباريد از جا پروند!!!
شهروز برگشت..به صورت بشاش و آرايش كرده مي گل نگاه كرد...چشمهاش برق زد..ديگه از خستگي خبري نبود...دست خودش نبود..اما تمام وجودش يه لحظه با مي گل بودن و ميطلبيد...
-سلام به روي ماهت گلم!!!
به سمتش رفت...اما نفسهاش به شماره افتاده بود...حالا به جايي رسيد كه مي گل تمام قد در ديدرسش بود..براي يه لحظه چشمش به شكم قلمبه ي مي گل افتاد...شكمي كه از بس تخت بود حالا با يه كم برامدگي كاملا جلب توجه ميكرد!!!با ديدن شكمش كمي اروم شد...بايد خودش و كنترل ميكرد با وجود اولتيماتومي كه دكتر داده بود!!!
اما حركتش و به سمت مي گل ادامه داد و كشيدتش تو بغلش..باز مي گل حالش بد شد
*كي اين حالت تهوع لعنتي دست از سرم بر ميداره!!!
نا خودآگاه خودش و از تو بغل شهروز بيرون كشيد.
-باز بو ميدم؟؟
مي گل خجول شد..اما شهروز نذاشت زيادي خودش و اذيت كنه!!!
-اشكال نداره ميرم دوش ميگيرم...زودي ميام..جايي نريا..كارت دارم خوشگله!!!
با رفتن شهروز مي گل به خودش نهيب زد كه امشب و بايد تحمل كني...ازش دور بشي باعث ميشه خودتم به عشقت شك كني!!!
رفت و ميز غذا رو چيد..ميدونست شهروز هيچ وقت دست رد به غذا نميزنه....اينقدر سرگرم چيدن يه ميز رويايي بود كه متوجه حضور شهروز نشد...حضوري كه با حلقه شدن دسش دور كمر مي گل اعلام شد!
-چطوري مامان كوچولو؟
مي گل شونه اش و به گوشي گه شهروز توش زمزمه كرده بود نزديك كرد..كمي مورمورش شد و با لبخند گفت:خوبم..تو چطوري؟
-باز بو ميدم؟
-شهرووووز!!!دست خودم نيست!!
-دست خودت بود كه طلاقت ميدادم!!!
-مگه عقد كرديم كه طلاقم ميدادي؟
-طلاق عاطفيت ميدادم!!
بعد رو به مي گل كه سرش و برگردونده بود تا شهروز و ببينه چشمكي زد ودستش و روي شكم مي گل كشيد و گفت:عشق باباش چطوره؟!
ديگه طاقت نياورد لبش و روي لبهاي مي گل گذاشت...بعد از اينكه خيالش از پاك شدن رژ مي گل راحت شد سرش و بلند كرد...مي گل غش غش خنديد..
مي گل:دور لبت و پاك كن!!!!
شهروز دستمالي از روي كابينت برداشت و گفت:نگفتي عشق باباش چطوره؟
-تو گذاشتي حرف بزنم؟؟؟خوبه!!!
با اين جواب باز خودش و از تو بغل شهروز بيرون كشيد و نشست رو صندلي و به شهروز هم گفت:بشين غذا بخوريم!!



roman مي گل2(2)
roman مي گل2(2)
مشاهده ادامه مطلب roman مي گل2(2)
تاريخ: ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۶:۵۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: hamid

  رمان خانم باديگارد(10)

رمان خانم باديگارد(10)

پارسا:من پيش زنم مي خوابم.رهام هم پيش زنش بخوابه...
رها:پررويي ها رها هنوز زنت نشده.
ديگه حال گوش دادن به حرفاشون ونداشتم همونجا روي مبل خوابيدم.
كه حس كردم دارم تكون مي خورم.يه نمه چشمام وباز كردم ديدم تو بغل رهام داريم مي ريم تو اتاقمون.
پس پارسا و رها تو يه اتاقن؟اروم من و گذاشت روي تخت خودشم كنارم دراز كشيد.دستم توي دستش بود.دوباره خوابيديم...اما اينبار راحت تر خوابيدم.
****
چشمام و كه باز كردم رها كنارم روي تخت نشسته بود و به من نگاه مي كرد.
پرسيدم:
_چيزي شده؟ساعت چنده؟
_ساعت 10.ماهان؟
_جونم؟
_از زندگي ات راضي؟
_معلومه.من خيلي خوشحالم.تو پارسا چي؟
_اره ولي.حس مي كنم چون ازدواج شما اجباري بوده تو راضي نيستي...
_شايد اولش راضي نبودم ولي الان خيلي خوشحالم.رهام ادم خوبيه...
_منم خيلي خوشحال شدم از اينكه اين و از زبونت شنيدم.راستش من بخاطر همين اومده بودم اينجا...
_بخاطر چي؟
_اين مدت عذاب وجدان داشتم...هي حس مي كردم بايد جلوي اون عروسي كذايي مي گرفتم... ولي خب جرئت نكردم.مي خواستم ببينم زندگي خوبي داريد يا نه.
_زندگي من عاليه.
لبخندي زد و من و گرفت توي بغلش.
و گفت:
_پارسا ورهام رفتن بيرون بيا يه چيزي بخور.
_رها صبحانه رو اماده كرده بود.
چند لقمه اي بيشتر نخوردم.و ميز صبحانه رو جمع كردم كه پارسا ورهام اومدند.
پرسا گفت:
_بچه ها با شهر بازي چطورين؟امشب بريم؟
رها ذوق زده گفت:
_اره اره چون فر دا بر مي گرديم تهران بهتره امروز و خوش بگذرونيم.
متعجب پرسيدم:
-فردا بر مي گرديد تهران؟
_اره ديگه.نيومديم موندگارشيم كه اومديم يه سر بزنيم برگرديم...
_اما...
بي خيال حرفي شدم كه مي خواستم بزنم.رها كه انگار چيزي يادش اومده گفت:
_راستي مي دونستيد فرشاد داره از دواج مي كنه؟
اخم هاي رهام رفت تو هم
و پرسيد:
_با كي؟
_دختر خاله اشه.ازدواجشون مثل ازدواج شما اجباريه دختره رو دوست نداره...
رهام اخمو تر شد.سرم و پايين انداخته بودم و با انگشت هاي دستم بازي مي كردم.رهام دستش و از پشت كمرم برداشت.اين كارش خيلي معنا داشت براي من.
تا شب كه مي خواستيم بريم شهربازي كيش رهام اخم كرده بود واصلا با من حرفي نزد.
اخه رها نونت كم بود ابت كم بود فرشاد گفتنت چي بود؟
اين برج زهرمارم كه اصلا با ادم حرف نمي زنه بفهمم دردش چيه...
يه مانتوي كوتاه طوسي و يه شال خاكستري با يه شلوار جين خاكستري پوشيدم.ارايش كمي هم كردم واومدم پايين.
رهام و پارسا باهم پچ پچ مي كردند كه البته نفهميدم چي مي گن فقط اسم فرشاد و شنيدم.
من و رها پشت نشسته بوديم پارسا هم جلو كنار رهان نشسته بود.
اينقدر فكرم درگير رهام و فرشاد بود كه نفهميدم كي رسيديم. سرم پايين بود من و رها جلوتر از بقيه راه مي رفتيم.كه حس كردم به چيزي خوردم.سرم و اوردم بالا ديدم يه پسر جون تقريبا 19يا20 ساله با دوست دخترش بود.
گيج شده بودم.رها كه فقط مي خنديد.اما رهام عصباني دستم و كشيد و من و از توبغل پسره دراورد هنوز هم گيج بودم.يه گوشه رفتيم.
پرسيد:
_عادت داري بري تو بغل مرداي مختلف...
جوابش و ندادم.مي دونستم اين عصبانيتش از كجا اب مي خوره. خواستم برم كه بازوم و گرفت و با تحكم
گفت:
_مگه با تونيستم؟جوابمو بده.
_دست از سرم بردار...

خنده هيستيريكي كرد
و گفت:
_بايد مي فهميدم بخاطر ازدواج فرشاد ناراحتي.من احمق وباش كه فكر مي كردم دوستم داري...
_داري اشتباه مي كني...
از كنارم رد شد.دويدم سمتش و كف دستم و زدم به سينه اش و
گفتم:
_همونطور كه انتظار داري به حرفات گوش كنم منم انتظار دارم به حرفام گوش كني...
_بگو.
_به خدا من هيچ علاقه اي به فرشاد ندارم.مي خواي باور كن مي خواي باور نكن.مطمئن باش اگر دوسش داشتم نمي ذاشتم حتي بهم نگاه كني...چه برسه به اينكه بهم دست بزني...
يه قدم به سمتم برداشت.سرم و بردم بالا اونم سرش و اورد پايين
چونه ام گرفت تو دستش
و گفت:
_هه .نمي ذاشتي بهت دست بزنم؟فكر كردي من منتظر اجازه تو مي مونم؟
اب گلوم و به سختي قورت دادم
و گفتم:
_مي دوني چيه؟ اب من و تو باهم تو يه جوب نمي ره.
ازش فاصله گرفتم و به سمت رها و پارسا رفتم ولي حرفي نزدم.
رها كنار گوشم
گفت:
_نبايد درباره فرشاد حرفي مي زدم.ببخشيد...
جواب ندادم.دل و دماغ جواب دادن ونداشتم.رها و رهام وپارسا به سمت وسايل بازي شهر بازي رفتند... اما من تنها توي كافي شاپ مشغول خوردن بستني شدم.
_چرا رهام اينقدر شكاكه؟بخاطر مادرش؟من كه مثل مادر رها نيستم.من رهام و دوست دارم.اخه چجوري بهش بفهمونم كه دوسش دارم.هييي خدايا منو باش عاشق كي شدم..
بستني ام ديگه اب شده بود.يه دستم روي ميز بود يه دستمم زير سرم بود.
غرق فكر بودم كه دستي اومد جلو بستني مو برداشت.
سرم و اوردم بالا رهام بود.داشت بستني مو مي خورد. هم شوكه بودم هم خوشحال بودم.
گفت:
_اي كاش همه مثل تو بلند بلند فكر كنن تا همه مشكلات دنيا سريع حل شه...
دوباره گيج شدم ...
پرسيدم:
_از چي حرف مي زني؟
دستم و گرفت و گفت:
_الان كه داشتي بلند بلند فكر مي كردي شنيدم.
بعد از مكثي ادامه داد:
_ماهان من و ببخش.مي ترسم.
تو..تو خوشگلي مهربوني جذابي كدبانويي.ولي من چي؟من فقط پولدارم.مي ترسم از دستت بدم..
از دستش ناراحت بودم.ولي بيشتر از دست خودم ناراحت بودم كه چرا در مقابل رهام اينقدر ضعيفم.
شايد چون مي ترسم كاري انجام بدم كه از دستش بدم...شايدم مي ترسم هنوزم ازم متنفر باشه؟شايد هم خودمو مسئول خراب شدن زندگي اش مي دونم.
اما من اين وسط يه قرباني ام...من هيچ كاره ام.
دستم و كشيد ومن و از جام بلند كرد
و گفت:
_بيا ديگه من كه معذرت خواهي كردم.غلط كردم خوب شد؟بيا بريم يه كم خوش بگذرونيم.
لبخندي زدم.باز شد همون رهامي كه ديوانه وار دوسش دارم.هموني كه با تمام وجودم مي خوامش
گفتم:
_مي خوام دلفين هارو ببينم.
_چشم.هرچي خانوم خوشگلم امر كنه.
_رهام؟
_جونم؟
_مطمئني حالت خوبه؟
_چرا؟
_اخه دو دقيقه پيش مي خواستي سر به تنم نباشه....
اخم هاش رفت تو هم
گفت:
_من غلط بكنم بخوام سر به تنت نباشه.
سرم و انداختم پايين.خجالت كشيدم...دوست نداشتم به خودش فحش بده.
به سمت استخر دلفين ها رفتيم.زياد از دلفين ها خوشم نمياد ولي تو تلويزيون كيش چند تا برنامه ازشون ديده بودم.
براشون غذا پرتاب مي كرديم اون ها هم مي پريدن و مي خوردن.خيلي ازشون خوشم اومده بود.حيوون هاي با هوشي ان.به كلي نظرم درباره دلفين ها عوض شد.
بعد از دلفين ها به سمت ترن رفتيم.رديف اول ترن نشستيم البته به اجبار رهام واگرنه من تا الان سوار اين ترن ها نشده بود. سرعتش خيلي زياد بودروسري ام افتاده بود روي شونه ام.
رهامم كه غيرتي با هزار و يك دردسر روسري مو كشيد روي سرم .ترن كه وايساد خشك شده بودم نمي تونستم از جام تكون بخورم.دست وپاهام مي لرزيدو گونه هام مي سوخت.
رهام زير بازوم و گرفت و از ترن پايين اومدم.
به نرده هاي محافظ تكيه دادم كه رهام با يه ليوان اب قند اومد سمتم تا اخرين جرعه اش و نوشيدم.
رها وپارسا هم به سمتمون اومدند.
رهام پرسيد:
_حالت خوبه مي توني راه بري يا بلندت كنم؟
_خودم ميام.
زير بازوم و گرفت كمكم كرد تا رستوران بريم.پشت يه ميز چهار نفره نشستيم .دوتا دختري كه روي ميز كناري مون نشسته بودن درحال قورت دادن رهام وپارسا بودن.البته جز من كس ديگه اي متوجه نشد.
رهام كه رد نگاهم و گرفت خنديد و كنار گوشم
گفت:
_چقدر حسود شدي جديدا؟
خواستم روي اون دخترا و كم كنم.خنديدم و گونه رها و بوسيدم.از حركتم جا خورد ولي به روي خودش نياورد.
ادامه داد:
_اي كاش هميشه حسوديت شه.
هلش دادم عقب لبخندي زد و مشغول خوردن شامش شد...
بعد از اتمام شام از جام بلند شدم وبه همراه رها رفتم تا دستم و بشورم.من زود تر از رها اومدم بيرون.منتظر بودم كه مرد ميانسالي يه سبد گل و بهم داد
و گفت:
_اين و يه اقايي دادن بهتون بدم...
_كي؟
_نمي دونم اسمشون ونگفتن .با اجازه.
سبد و گذاشتم روي ميز يه نوشته توش بود...
عشق يعني استخوان ويك پلاك
عشق يعني سالها تنهاي تنها زير خاك.
سلام:
ماهان جان عزيزم مي دونم شعرش ربطي به وضعيت الانمون نداشت.نداشت ولي فقط همين يه بيت شعر و حفظ بودم.
ما مهندسا بخش ادبي مخمون ايراد داره...ديگه به بزرگواري خودت ببخش.
اين گل هم براي عذر خواهي از رفتار زشت امروزم برات گرفتم...
دوست دارم.
رهام.
يعني تو اين لحظه اگر همه گلهاي دنيارو هم بهم مي دادن اينقدر خوش حال نمي شدم كه از گرفتن اين سبد گل خوشحال شدم.
رها كه از توالت بيرون اومد
پرسيد:
_اين و كي داد چقدر قشنگه...چقدر رز هاش قرمزه...
كارت و از تو دستم گرفت سوتي زد
و گفت:
_بابا ليلي مجنون.علاقتون تو حلقم.
خنده ام گرفته بود.رهام وپارسا تو ماشين نشسته بودن رهام با ديدن گل تو دستم خنده اش عميق تر شد...
(فصل پنجم.فصل اخر)
ساعت 7.30دقيقه بود.چون رها وپارسا پرواز داشتند شام و زود تر درست كردم.
فسنجون با سالاد شيرازي.كه البته خودم زياد از سالاد شيرازي خوشم نمياد چون رهام دوست داره درستش كردم.
بعد از صرف غذا.به كمك رها ظرفا رو شستم.و رفتم بالا تا اماده شم.
داشتم اماده مي شدم تا براي بدرقه ي رها و پارسا به فرودگاه بريم.كه رها اومد تو اتاق
و گفت:
_ماهان؟
_جونم؟
_مي شه يه خواهشي بكنم؟
_اره بگو...
_داداشم.اون محبت پدر ومادرو نديده.بهش محبت كن.
لبخندي زدم و گونه اش وبوسيدم
گفتم:
_حتما...دلم براتون تنگ مي شه.
_منم.
از اينكه مي رفتند دلم گرفت.حداقل مي تونستند چند روز بيشتر بمونن.
هوا هم كه فوق العاده گرمه تو اين مدتي كه اين جا زندگي مي كنم
اينقدر هوا گرم بوده كه كم كم دارم برنزه مي شم.
پارسا ساك هاشون برداشت وبه سمت ماشين برد.
رهام پشت فرمون نشسته بود.تا فرودگاه كسي حرفي نزد.تو ماشين سكوت مطلق حكم فرما بود.رها وپارسا براي ساعت 9 پرواز داشتند.
پارسا بليط ها رو گرفت و اومد سمت ما رها محكم بغلم كرد
و گفت:
_دلم برات تنگ مي شه.زود بيايد تهران.
بعد از من رهام و بغل كرد.رهامم سرش و بوسيد.با پارسا دست دادم كه البته از چشم رهام دور نموند.
پارسا گفت:
_ماهان خانوم اين رهام ما يه كوچولو حسوده.سعي كن تا مي توني لجش و دربياري ما كيف كنيم.
رهام زد به شونه پارسا
و گفت:
_اي بي معرفت داشتيم؟
_اوخي دلم برات سوخت.
دوباره رها و بغل كردم.
رفتند.
چند دقيقه اي همونجا وايساده بودم كه رهام دستم و گرفت وبه سمت پاركينگ فرودگاه رفتيم.پاركينگ خلوت بود.مگس هم اونجا رويت نمي شد.داشتم در جلو باز مي كردم سوار شم كه لبخند مرموزي زد اومد به سمتم.رو به روم وايساد .
فاصله اش باهام ميلي متري بود اروم هلم داد چسبيدم به ماشين دستاش و دوطرفم گذاشت.در حالي كه يه تاي ابروش و انداخته بود بالا
گفت:
_خب كوچولو كه مي خواي لج منو در بياري؟
منم مثل خودش خنديدم
و گفتم:
_شما؟تو كي باشي كه بخوام لجشو دربيارم؟
_مي خواي نشونت بدم كي ام؟
_رهام زشته تو...
نذاشت حرفم تموم شه.لباش و گذاشت رولبام.دستام و دور كمرش گذاشتم كه صداي پيره زني اومد:
_خجالت هم خوب چيزيه جوون هاي امروز تو پاركينگ هم عشق بازي مي كنن.
عجب پيره زن پرروييه ولي پرو تر از اون رهام بود كه هنوز منو ول نكرده بود.لباش و محكم تر چسبوند به لبام.حركتم وباهاش هماهنگ كردم..دستاش و گذاشت روي پهلوهام...
من كه داشتم از خجالت اب مي شدم.
پيره زنه سوار ماشينش شد و رفت.همين كه از پاركينگ خارج شد رهام سرش و عقب بردلبش رژي شده بود.بادستمال پاك كرد
وگفت:
_خب ديدي من اگر بخوام زنم و ببوسم از هيچكس نمي ترسم...
سرم وانداختم پايين.روي حرف زدن ونداشتم...سوار ماشين شدم.تو ي راه همه اش مي خنديد.
ديگه لجم دراومد پرسيدم:
_داري به چي مي خندي؟
_به چي نه به كي ؟
_خب به كي؟
_به تو.
_چرا؟
_چون خجالت مي كشي بامزه مي شي...
تو دلم گفتم مرض مگه كرم داري كاري كني كه خجالت بكشم...
به خونه كه رسيديم فورا پريدم تو حموم از بس هوا گرم بود پدرم دراومد.فكر كنم ده كيلويي اب از دست دادم. يه دوش اب يخ گرفتم.لباس خواب جيگي مو همون كه پشتش به با نخ به صورت ضربدري بسته مي شه.
موهام و همونجوري ول كردم.حوصله خشك كردن نداشتم.
يه شال انداختم روي شونه ام. و رفتم توي اشپزخونه.رهام مشغول تماشاي فيلم ماورائ طبيعه بود.البته همه حواسش سمت من بود تا الان با لباس خواب جلوش ويراژنرفته بودم. از زير چشمش به من نگاه مي كرد شونه هام خيس شده بود.
يه شيشه اب معدني وبرداشتم و سر كشيدم كه رهام
داد زد:
_اون ونخور.
اما دير شده بود.
داشتم گرم مي شدم...گلوم مي سوخت...فكر كنم مشروب بود ولي چرا سفيد بود.رهام اومد سمتم شالم افتاده بود روي زمين سعي كرد به بدنم نگاه نكنه تو چشمام زل زده بود ولي نگاهش مي افتاد به بدنم.نفسش وبا حرص بيرون داد و
پرسيد:
_خوبي؟ماهان صدامو مي شنوي.اخه چرا يه چيزي و كه نمي دوني چيه و مي خوري؟
تو حال خودم نبودم انگار دارم تو ابرا سير مي كنم.
من و از زمين بلندم كرد كه ببرتم تو اتاقم اما نذاشتم دست و پازدم .
دستش با پام تماس داشت خودم سرد بودم دستاش گرم به حس خاصي داشت...
گفتم:
_بريم اتاق خودمون.
_اما...
_بريم بريم بريم.
_باشه.
لامپ اتاق و روشن كرد.من و گذاشت روي تخت و يه ليوان اب داد دستم.
به چشماش كه نگاه مي كردم حالي به هولي مي شدم.
خنده مستانه اي كردم
وبا عشوه گفتم:
_بابا من هي مي گم چشات سگ داره اونوقت تو به من زل مي زني.
مي خنديد.از يقه اش كشيدم مجبور شد دراز بكشه. داشت از جاش بلند مي شد جدي شده بود
گفت:
_بخواب اينقدرم سر به سر من نذار.
_نه ...من خوابم نمياد.
_دختر ديوونه شدي؟الان تو حال خودت نيستي...
يقه اش و كشيدم و لباش و بوسيدم.خودش وازم جدا كرد
و گفت:
_ماهان بخواب.فردا صبح بيدار شي پدر هر دوتامون ودر مياري.
_در نميارم.
بي طاقت شده بود.دوباره يقه اش وكشيدم و لبام وگذاشتم رولباش هيچ كاري نمي كرد.حرصم دراومده بود.دستام و دور گردنش انداختم و لبام تكون دادم...
اونم تسليم شد و حركاتش وبا من هماهنگ كرد...
با سردرد بدي چشمام وباز كردم.علاوه بر سردرد كمر درد و دلدردم داشتم.يه نگاه به اطراف انداختم با ديدن رهام همه اتفاقات ديشب و يادم اومد.نا خود اگاه خجالت كشيدم..پتو رو تا گلوم كشيدم بالا.رهام اروم خوابيده بود.اخي لباش پف كرده بود.نوك انگشتم و بوسيدم و گذاشتم روي لبش.چشماش و نم نم باز كرد اما من سريع چشمام و بستم خجالت مي كشيدم بهش نگاه كنم.صداي خنده اش اومد.
گونه ام ونوازش كردو گفت:
_تا تو دوش بگيري من صبحونه رو درست مي كنم.
از اتاق رفت بيرون.چشمام وباز كردم تو اتاق نبود.اروم از جام بلند شدم كه سرم تير كشيد.راستي مشروب تو خونه ما چيكار مي كرد ؟ماكه همه مشروب هارو ريختيم دور...يه دوش گرفتم و رفتم تو اشپزخونه.
ميز و خيلي با سليقه چيده بود.چقدرم كه غذا مذا توش بود.پشت ميز نشستم...پرسيد:
_خوبي؟درد نداري.
_نه.خوب خوبم.
يه ليوان چاي ريختم خوردم تا خواستم يه لقمه پنير درست كنم بخورم يه لقمه نون و عسل بهم داد.لبخندي زدم وازش گفتم.دوباره يه لقمه نون وپنير و گردو داد ...همينطور برام لقمه درست مي كرد ديگه اعصابم خورد شده بود.با دهن پر گفتم:
_اهههه بسه ديگه...مگه چقدر مي خوام بخورم؟
_تا مي توني بخور خيلي ضعيفي.
_من اصلا هم ضعيف نيستم.
_من بهتر مي دونم بچه.به حرفم گوش كن.
_بچه ننه اته.
_چي گفتي...
واي از جاش بلند شد اومد سمتم منم از جام بلند شدم و فرار كردم كه ناگهان افتادم روي مبل كنارم نشست و گفت:
_ماهان ...بايد از اول برات تعريف كنم...
_چي و ؟
_زندگي مو.زندگي تو..همه چيز و ...
_اما من كه همه چيز و مي دونم.
_نه نمي دوني...خواهش مي كنم فقط گوش كن و حرف اضافي هم نزن.باشه؟
سرم و تكون دادم...ادامه داد:
_در مورد پدر مادرم كه مي دوني تركم كرده بودن...مادربزرگمم بخاطرتو رفته بود.روز به روز منزوي تر مي شدم.گوشه گير و كم حرف سالي در دوازده ماه لبخند روي لبم نمي نشست.تا اينكه براي مداوا رفتم لندن.تا 17 سالگي پيش يه روانشناس زندگي مي كردم. شوهرش هم روانشناس بود.ادماي خوبي بودن.اما بچه دار نمي شدن.من و مثل پسرنداشته اشون مي دونستن.17 سالم كه شد برگشتم ايران.مادر بزرگ وپدر بزرگ و رها خيلي از اومدن من خوش حال بودن. ديگه اون پسر منزوي نبودم .مي گفتم مي خنديدم.اما هميشه تو خونه حرف تو بود...مامان بزرگ هميشه ازت حرف مي زد.هر اتفاقي كه ميوفتاد با اب و تاب تعريف مي كرد.
از دسته گلايي كه به اب مي دادي حرف مي زد. دعوات با پسراي ديگه.
تا اينكه بالاخره ديدمت بارون ميومد تو دكه واكس زني ات بودي داشتي از سرما مي لرزيدي كاپشنم و بهت دادم ...از اون اتفاق هرروز بعد از مدرسه ميومدم و نگاهت مي كردم.
پول كتاب ها و درس و مدرسه خوراك و پوشاك و هر چيزي كه فكر كني مي دادم به مامان بزرگ تا بهت بده.حتي رضا رو اوردم همسايه اتون شه تا بهت ورزش هاي مختلف و ياد بده.نمي خواستم از پسراي ديگه كتك خوري.
تا 20 سالگي ام به همين منوال گذشت اما...
سكوت كرد و به سقف چشم دوخت...از اين حرفايي كه مي زد كمي شوكه بودم.نمي دونستم اين همه اتفاق براش افتاده...يا اون از لحاظ مالي كمكم مي كرد...پرسيدم:
_اما چي؟
_از 20سالگي به بعدم حسم درموردت عوض شد...ازت متنفر شدم..
_اااا چرا؟
_نپر وسط حرفم...
چون تو اصلا من و نمي شناختي مثل بابا لنگ دراز بودم برات.تو حتي نمي دونستي كسي وجود داره كه هميشه مراقبته...ناراحت بودم از اينكه من اسيرتم ولي تو نه...
سعي كردم فراموشت كنم.بيشتر از 100 تا دوست دختر عوض كردم ولي همه اشون وباتو مقايسه مي كردم.تو سرتر بودي.تو پاك وساده وزيبا و همه چيز تموم بودي.
نمي خوام بگم خيلي عاشقت بودم ولي چون زنم بودي احساس مالكيت مي كردم.فكر مي كردم فقط مال مني.چند سالي گذشت كه بابام زنگ زد و گفت بيمارستاني.البته مي دونم بخاطر مخارج بيمارستان بهم زنگ زد چون پولي نداشت كه بخواد بده.وقتي بوسيدمت تازه فهميدم كه چقدر دوست دارم.
_خيلي نامردي تو خواب منو بوسيدي؟
-نچ توبيدار بودي.
_دروغ گو.
_دارم راستش و مي گم...نيمه هوشيار بودي.
يكي دو سالي طول كشيد تا بابام وراضي كنم بذاره بيارمت پيش خودم...
بابام مي ترسيد بخوام ازت انتقام بگيرم...من به چي فكر مي كردم اون به چي فكر مي كرد...تصميم گرفتيم بابام تورو از خونه بندازه بيرون منم تورو به عنوان باديگاردم قبول كنم.
تو اولين مبارزه امون باورم نمي شد دارم با كسي كه دوسش دارم مبارزه مي كنم.ولي از زبونت خوشم نمي ومد حرصم ودر مياوردي.
نمي دونم چجوري ولي پدرت فهميد كه اومدي خونه من براي همين چند نفر عجير كرد تا تورو بدوزدن دوروز رفته بودم پيش پدرت شمال تا باهاش حرف بزنم.تهديدش كردم اما قبول نكرد اون تورو مي خواست...
وقتي برگشتم رها گفت كه با چند نفر دعوا كردي...اون روز بدترين روز عمرم بود نمي دونستم چه اتفاقي برات افتاده پدرتم گفت ازت خبر نداره.فرداش كه اومدي خوشحال شدم ولي نتونستم به روم بيارم.
داشت مي خنديد ادامه داد:
_وقتي با حوله حموم ديدمت مي خواستم درجا قورتت بدم.امابراي اينكه جلوي خودم و بگيرم با سيلي زدم تو گوشت مي ترسيدم شك كني...
با مشت زدم به سينه اش و گفتم:
_خيلي بيشعوري رهام...يعني من الكي الكي كتك خوردم؟؟
_گفتم وسط حرفم نپركوچولو.گفتي مي خواي بري منم تهديدت كردم كه اگر بري بايد پول فسخ قرار داد و بدي.
تو مهموني سعيد زل زده بود بهت منم كه لجم دراو.مده بود بغلت كردم طوري نشون دادم كه عاشقتم.وقتي گفتي مي خواي باسعيد دوست شي بايد جلوت و مي گرفتم براي همين رها يه جوري نشون داد كه عاشق سعيده.بعد از دعواي اون شب غيبت زد.مي دونستم كه كار پدرته با پليس رفتم سراغش گفت خودكشي كردي فرستادنت تهران.به بيمارستان كه رفتم گفتن فرار كردي.رضا خبر داد كه رفتي خونه اتون منم اومدم دنبالت اما رگت خون ريزي كرده بود فورا به بيمارستان رسوندمت دو روز پيشت بودم اما روز كه به هوش اومدي شمال پيش پدرت بودم.خودش هم ناراحت بود...قول داد ديگه كاري به كارت نداشته باشه.
منكه روز به روز عاشق تر مي شدم اما خوشم ميومد اذيتت كنم.حرص مي خوردي با مزه مي شدي...وقتي تو كوه با شارل حرف مي زدي مي خواستم سر به تنت نباشه...البته بعد نظرم عوض شد.يكي از بهترين روزاي عمرم روزي بود كه رفتيم باشگاه.هيچ وقت هيجان توزندگي ام نبود.
وقتي پسرا دور وبرت بودن مي خواستم درجا خفه اشون كنم.يا وقتي كه تو مهموني ها با پسرا مي رقصيدي...خودمم از رفتارم خنده ام مگرفت.عاشق كسي شده بودم كه يه عمر ازش متنفرم.خلاصه دوباره از اون حربه خودكشي استفاده كردم تا پدربزرگم وراضي كنم مجبورت كنه باهام ازدواج كني وبياي كيش.كه البته موفق هم شدم.
_پس قضيه ارث و ميراث؟
_پدر بزرگ من هيچ وقت اموالش و از نوهاش دريغ نمي كنه.
_خيلي نامردي رهام.تو كلا مسير زندگي منو تغيير دادي...
_اگر ناراضي بگو؟؟؟
داشت از جاش بلند مي شد كه دستش و كشيدم و گفتم:
_ بقيه اش و بگو..
خنديدوادامه داد:
_مي خواستم بيشتر بهت نزديك شم براي همين دروغ گفتم كه نمي تونم بخوابم.روز ي كه رفتيم مهموني ديوونه شده بودم هركسي و كه بهت بد نگاه مي كرد دعوا مي كردم...اون بدبختا هم راهشون ومي كشيدن و مي رفتن.اون شب كه داستان ليلي و خليفه رو تعريف كردي تا نصفه شب بيدار بودم وبهت نگاه مي كردم براي همين صبح دير بيدار شدم.فرشاد دوست قديمي ام بود اون از ماجراي زندگي من با خبر بود براي همين وقتي بهت گفت دوست داره خيلي بيشتر ناراحت شدم.تصميم گرفتم ازدواجمون زود تر سربگيره.فرشادبهم گفته بود ماهان من و دوست داره اگر باورت نمي شه بيا و تو پيست اسكيت ببينش.وقتي تورو اونجا ديدم باورم نشد.از اون روز قسم خوردم بي تفاوت باشم.اما نمي شد. هرچي بيشتر سعي مي كردم بي تفاوت باشم بدتر مي شد.هيچ وقت دوست نداشتم روت دست بلند كنم اما خوب توهم زبون دراز بودي لجم و درمياوردي.شب عروسي مون مي ترسيدم باهات يه جا بخوابم مبادا كه به زور بهت دست درازي كنم...خودم و گول مي زدم كه ازت خوشم نمياداين تويي كه داري تحريكم مي كني.
وقتي فهميدم كه از ازدواج با من راضي نبودي مجبور شدم دروغ بگم كه بخاطر اموال باهات از دواج مي كنم نه بخاطر اينكه دوست دارم.
وقتي نماز خوندن وبهم ياد دادي نمي دونم چه حسي داشتم ولي مي دونم حاضرم همه چيزم و بدم ولي تورو از دست ندم.تازه با شارل شريك شده بودم كه گفتم بهتره همسايه ما شن چون هم تو تنهاي هم زنش سايه.
وقتي از تهران برگشتم اون شب از ديدنت تو اون وضع شوكه شده بودم هم خوشگل شده بودي هم مثل خانوما...اما من از رنگ طبيعي موهات بيشتر خوشم ميومد...از طرز حرف زدنت ناراحت شدم.وقتي بوسيدمت سعي كردم از اين به بعد كاري كنم كه دوستم داشته باشي...
فرداش وقتي خونه شارل رفته بوديم.برادرش رو اعصابم بود هي از تو تعريف مي كرد چشم هيزشم كه فقط تورو مي ديد.حالا منم هي حرص ميخوردم.شارل بهش گفت حدش و بدونه ولي كوگوش شنوا...
من و به خودش فشار داد و گفت:
_خلاصه من روز به روز عاشق تر مي شدم تو هم روز به روز بيشتر كلاس مي ذاشتي ومن و تو خماري نگه مي داشتي.
شبي كه دوئل كرديم و يادته؟نمي خواستم بذارم تنها بخوابي ولي فكر كردم بايد به نظرت احترام بذارم تو هيچوقت من و به چشم شوهرت نمي بيني.تا ديشب كه خانوم من و از راه به در كرد...
_من تورواز راه به در كردم؟خيلي رو داري..اصلا مشروب تو خونه ما چيكار مي كرد؟
_به جون خودم براي من نبود براي پارسا بود.ولي خوب شد مشروب وخوردي ها..
_درد...راستي مگه تو نگفتي نمي توني كسي و ببوسي؟
غش غش زد زير خنده و گفت:
_من گفتم تو هم باور كردي؟
_من دارم متوجه مي شم تو واقعا مرض داري.
پرسيد:
_تو نمي خواي بري كلاس رانندگي؟اون ماشين داره بيرون خاك مي خوره.
_نمي دونم.
_ديروز.ثبت نامت كردم از هفته ديگه بايد بري.
جيغي زدم پريدم بغلش دراز كشيد روي مبل منم روش فاصله صورتمون خيلي كم بود بهش گفتم:
_دوست دارم.
_من بيشتر دوست دارم.
_نه خير من...
نذاشت حرفم و كامل كنم لبام وبا لبش قفل كرد...
امروز اولين جلسه كلاس اموزش رانندگي م بود.داشتم با اژانس ميومدم خونه.روز خوبي بود كسي كه بهم اموزش مي داد دختر جووني بودكه چون هم سن خودم بود بيشتر با هم صميمي شديم.البته امروزم بيشتر محض اشنايي بود تا اموزش .
غرق درافكارم بودم كه صداي گوشي موبايلم از تو كيفم دراومد.همه كيفم وزير ورو كردم تا گوشي موپيدا كنم.
جواب دادم:
_بله بفرماييد؟
_ماهان؟
_شما؟
_فرشادم .ماهان بايدببينمت.
اخه فرشاد با من چي كار داشت؟
جواب دادم:
_فرشاد خان .من نمي تونم ...
دلم نمي خواست ببينمش از يه طرف ازش بدم اومده بوداز يه طرف مي ترسيدم با بي گدار به اب زدن زندگي مونابود كنم.
پريد وسط حرفم وملتمسانه
گفت:
_ماهان خواهش مي كنم.به اين ادرسي كه الان برات مي فرستم بيا يه كافي شاپه ...
دلم نيومد روش وبندازم زمين. ده دقيقه اي مي رم ببينم چي مي گه بعد بر مي گردم.ادرسي و كه فرشاد بهم اس ام اس داده بود و به راننده دادم.مقابل كافي شاپ بزرگي نگه داشت.
فرشاد يه گوشه نشسته بود وضعش هم خيلي خراب بود لباساي چروك صورتش هم كه پر از پشم وپيلي پشده بود.از اون جذابيت قبل چيزي نمونده بود.
با ديدن من انگار دنيارو بهش داده باشن ذوق زده شده بود از جاش بلند شد و سلام كرد لبخند عميقي روي لبش بود.جوابش و دادم .نشستم اونم نشست.
پرسيدم:
_خب؟چي كار داشتي...
_چقدر عوض شدي؟
_فرشاد من بايد برم الان رهام مي ره خونه من نيستم.
_خوش به حال رهام...
_نمي گي چيكار داري؟
_ماهان بيا..بيا...
_بيا چي؟
_بيا فرار كنيم.
الان بالاي سرم يه شاخ گاو در سايز بزرگ ايجاد شد
داد زدم:
_جـــــــان؟چيز ديگه اي نمي خواي؟
همه برگشتند وبه ما نگاه كردن واقعا هم تعجب داشت.به يه زن شوهر دار گفت بيا فرار كنيم...
_ماهان...
_فرشاد تو ديوونه شدي من شوهر دارم شوهرم و هم دوست دارم.تو هم داري زن مي گيري.پس كلا دست از سر من بردار و من وبي خيال شو..
_ماهان من بدون تو مي ميرم.خواهش مي كنم.التماست و مي كنم.
ديگه داره عصباني ام مي كنه.خب به من چه بدون من مي ميري.مشتم وكوبيدم به ميز و با جديتي كه از خودم بعيد مي دونستم
از جام بلند شدم خواستم برم سمت در خروجي كه ديدم رهام با عصبانيت اومد طرفمون .رفت سمت فرشاد خواست يه مشت نثار دهنش كنه كه بينشون وايسادم و دستم و گذاشتم روسينه اش و
گفتم:
_رهام توروخدا قسمت مي دم.
رو به فرشاد
گفت:
_برو خداتو شكر كن.كه زنم قسمم داد.واگرنه همچين بلايي سرت مياوردم كه مادرتم نشناستت.
حرفش كه تموم شد دستم و محكم گرفت واز كافي شاپ خارج شديم.
توراه اصلا حرفي نمي زد.ولي از فشار دستش روي فرمون معلوم بود كه حسابي جوشيه.من هم كه اصلا جرئت نمي كردم حرفي بزنم مي ترسيدم دهنم واسفالت كنه.به خونه كه رسيديم خواستم پياده شم اما با ملايمت گفت:
_صبر كن باهات كار دارم.
برگشتم ونگاهش كردم .
گفت:
_نمي خوام دعوات كنم.حق تصميم گيري داري.اما قبلش دوتا سوال دارم.
ادامه داد :
_امروز با فرشاد تو كافي شاپ چي كار داشتي؟
_هيچي به خدا گفت كار مهمي داره .
سوال بعديش و با من من
پرسيد:
_تو...هنوزم.فرشاد و دوست داري؟
_نه نه نه من من.
چرا زبونم بند اومده؟من كه فرشاد و دوست نداشتم.من رهام ودوست دارم.
گفت:
_خوبه ديگه.مي توني بري.
سرخورده از ماشين پياده شدم اما اون نيومد داخل.چند دقيقه اي هم روي مبل نشسته بودم خبري ازش نشد.
وقتي مطمئن شدم نمياد رفتم بالا لباسام وعوض كردم.از شيشه پنجره به بيرون نگاه كردم روي صخره اي نشسته بود كه از ساحل دور تر بود و تقريبا تو قسمت هاي عميقي دريا قرار داشت. دستش هم داشت تكون مي خورد .فكر كنم داره سيگار مي كشه.
البته خب چون فاصله پنجره تا صخره زياده نمي شه تشخيص داد.
يعني برم سراغش؟نرم سراغش؟
يه شال انداختم روي شونه ام از خونه خارج شدم به سمتش رفتم.هر چقدر فاصله ام باهاش كتر مي شد قلبم تند تر مي زد.استرس گرفته بودم.
سيگارش و كه كشيد پرتاب كرد تو اب.رفتم بالا روي صخره پشت به دريا مقابل رهام وايسادم.تو چشماي ابيش زل زدم اونم همين كار و كرد
بهش گفتم:
_بي فرهنگ چرا سيگار مي ندازي تو اب؟
جوابي نداد.
ادامه دادم:
_رهام به جون خودم قسم مي خورم تو داري اشتباه مي كني.
وقتي ديدم داره مشتاق به من نگاه مي كنه
ادامه دادم:
_رهام من هيچ علاقه اي به فرشاد ندارم.من. من.
بازم بي جوابم گذاشت عصباني شدم
گفتم:
_اصلا به جهنم.
برگشتم خواستم از صخره بيام پايين كه پام ليز خورد داشتم ميوفتادم تو اب كه رهام اسمم و صدا كرد خواست من و بگيره كه اونم با من افتاد تو اب
داشتم دست وپا مي زدم.پس رهام كجاست؟
_رهام؟رهام؟
اسمش و صدا مي زدم اما جوابي نمي داد.دستم به يه چيز نرم خورد بازوش بود.محكم تر بازوش وگرفتم وتا ساحل كشيدمش.
چرا نفس نمي كشه؟چرا سينه اش تكون نمي خوره؟نكنه؟
چند بار صداش كردم:
_رهام؟خوبي؟
جوابم ونداد نفس نمي كشيد .اشك هام پشت سر هم مي ريخت گونه سردم مي سوخت.نفس نفس مي زدم.چند تا مشت زدم به سينه اش تا اب هاي كه تو شش هاش جمع شده رو تخليه كنه.اما فايده اي نداشت.
هرچقدر جيغ مي زدم جواب نمي داد. دهنم و پراز هوا كردم و گذاشتم روي دهنش.لباش خيلي سرد بود.لباي من از اون بدتر.
يك بار...دوبار...سه بار...بهش تنفس مصنوعي دادم اما باز هم فايده اي نداشت.
_خدايا كمك كن.خدايا اون و بهم برگردون .
چند بار با مشت زدم تو سينه اش كه همه اب هارو بالا اورد و نفس عميقي كشيد.منم مثل اون نفس عميقي كشيدم.اما نفس من از روي اسودگي بود.
خدايا شكرت.ممنونم كه اون وبهم برگردوندي.
مي خنديدم.از تمام وجودم مي خنديدم.پريدم بغلش دستش و دور كمرم حلقه كرد كل صورتش و بوسيدم.
سرم وبرد عقب .زل زد تو چشمام.منم همين كار و كردم.
گفت:
_اين دومين باريه كه داري جونم ونجات مي دي...
_چون بدون تو مي ميرم.
_دوتا طلبت.
_عاشقتم به خدا...
_من بيشتر ...
_نه من...
دوباره حرفم قطع كرد.
پايان


رمان خانم باديگارد(10)
رمان خانم باديگارد(10)
مشاهده ادامه مطلب رمان خانم باديگارد(10)
تاريخ: ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۶:۵۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: hamid

  چرخه رنگ ها

چرخه رنگ ها

چرخه رنگ ها به ما نشان مي دهد كه چگونه رنگ ها با هم ارتباط دارند و هنرمندان چگونه فقط با تركيب سه رنگ رنگ هاي متنوعي را به وجود مي آورند .

رنگ هاي اصلي عبارتند از :
                                          قرمز
                                          آبي
                                          زرد

 

رنگ هاي اصلي از ديگر رنگ ها ساخته نمي شوند و بقيه رنگ ها از تركيب اين سه رنگ اصلي ساخته مي شوند .

 




 



رنگ هاي فرعي عبارتند از :
                                      نارنجي
                                      سبز
                                      بنفش

 

هر رنگ فرعي از تركيب دو رنگ اصلي ساخته مي شود . به تصوير روبرو نگاه كنيد . هر كدام از رنگ هاي فرعي بين دو رنگ اصلي قرار گرفته كه از تركيب آن دو ايجاد شده است .

 

 


 

تركيب رنگ هاي اصلي و ايجاد رنگ هاي فرعي را در زير دنبال كنيد .

              

             

             

پ ن : ضمن تشكر از دوستان عزيزي كه لطف كردند و در نظر سنجي وبلاگ شركت نمودند ، هر چند مشكلات چند روزه بلاگفا نيمي از موفقيت طرح را از بين برد ، به محض برطرف شدن مشكلات ، روش تدريس پيشنهادي تدريس جمع هاي اساسي نوع دوم را در اين وبلاگ ثبت خواهم كرد .



چرخه رنگ ها
چرخه رنگ ها
مشاهده ادامه مطلب چرخه رنگ ها
تاريخ: ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت: ۰۶:۵۰:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: hamid

درباره وبلاگ

Free Download
آخرين مطالب
» نظر خواهي
» با شير رنگين كمان بسازيد
» roman مي گل2(2)
» رمان خانم باديگارد(10)
» چرخه رنگ ها
» دعوت به همكاري دوستان
» رمان خانم باديگارد(9)
» roman گمگشته راه (8)
» علت تغيير رنگ برگ درختان

لینکستان
لينكي ثبت نشده است

بخش ویژه
google map



farahi

farahi

http://farahi.zaminblog.com

Free Download

Free Download

Free Download

Free Download

Free Download

قالب پارسفا

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog

مجموعه عظیم دیکشنری
قلم لکه گیر لباس
دانستنی زنان و مردان
تیشرت مصباح الهدی